اميد
ولي به خودم اميد دادم
ولي دلم چيزي را کم داشت که کاملا اونو حس کردم
خودم حس کردم که ديگر کسي نمي تواند مثل او دوست داشته باشد
اري
واقعا دوست داشتنت بي ريا بود
وقتيکه رفتي نميدانم چرا دلم هم رفت
پاهایم توان حرکت کردن نداشت
نمی دانم که چطور به دیار خودم باز گشتم
از ان روز نخوابیدم چون میترسیدم دیدنت خواب باشه
ولی به خودم امید میدم
که شاید ...من....ریحانه......و.......
محتاج

ر
روی تورا ندیدمو
عمرم تمام شد
باز یاد تو
این بار برای تو می نویسم ، برای تو که بهترینم هستی
از همان درد دل های همیشگی ، از همان لحظات شاد و شیرین دیدار
باز یاد تو هم برایم شادی داشت و هم کمی ...
من ، کویر ، پسرک وحتی آن کودک زیبا رو برای دیدنت تاب ندارند
دیروز خاطرات سبز و زیبایت را داشتم مرور می کردم
باز چقدر دوری تو برایم سخت شد
باز چشمانم پر از اشک و یاد تو همچنان در دلم ناپیدا
قلبم با توست و حتی عقلم هم برای دیدنت لحظه شماری می کند
عزیزکم در انتظار دیدنت محتاج ترینم
ر ی ح ا نه
ریحانه من
چون هر لحظه كه مي رود ميدانم هفته بعدش به اينگونه سپري نخواهد شد.
بلكه در شرايطي همچون:غم غربت،رنج دوري،غصه فراوان تو" براي با تو بودن در كنارت نفس كشيدن...،
آه هاي بي وقفه براي ديدن چشمانت،حسرت ديدن لبخند زيبايت براي يك لحظه،....
نمي توانم اين مطلب را ادامه دهم.............................................................
گرمي دستاي نوازشگر تو مرهم زخمهاي كهنه ي منه
خدا مي داند كه تو كوله بار خدمتم بيشتر از هرچي غم دوري تو را دارم،ريحانه ي پاك من.
اشک
قطره؛ دلش دریا می خواست
خیلی وقت بود كه به خدا خواسته اش رو گفته بود
هر بار خدا می گفت : از قطره تا دریا راهیست طولانی، راهی از رنج و عشق و صبوری، هر قطره را لیاقت دریا نیست!
قطره عبور كرد و گذشت
قطره پشت سر گذاشت
قطره ایستاد و منجمد شد
قطره روان شد و راه افتاد
قطره از دست داد و به آسمان رفت
و قطره؛ هر بار چیری از رنج و عشق و صبوری آموخت
تا روزی كه خدا به او گفت : امروز روز توست، روز دریا شدن!
خدا قطره را به دریا رساند
قطره طعم دریا را چشید
طعم دریا شدن را
اما؛ روزی دیگر قطره به خدا گفت: از دریا بزرگ تر هم هست؟
خدا گفت : هست!
قطره گفت : پس من آن را می خواهم
بزرگ ترین را، و بی نهایت را !
پس خدا قطره را برداشت و در قلب آدم گذاشت و گفت : اینجا بی نهایت است!
و آدم عاشق بود، دنبال كلمه ای می گشت تا عشق را درون آن بریزد
اما هیچ كلمه ای توان سنگینی عشق را نداشت
آدم همه ی عشقش را درون یك قطره ریخت
قطره از قلب عاشق عبور كرد!
و وقتی كه قطره از چشم عاشق چكید. خدا گفت :
حالا تو بی نهایتی، زیرا كه عكس من در اشــك عــاشق است!
حسرت

ریحانه دلم برات تنگه
گاهی زندگی عجیب بوی نا امیدی می دهد...
بوی نفرت...انزجار...درد...تنهایی...
الان از همون گاهی هاست...
دلم برای کسی تنگ شده...
کسی که اندوهم را بخواند و وسعت تنهاییم را درک کند...
به گمانم این روزها...زمین تنها کسی است که دوستم دارد...
چون تنها اوست که آنگاه که زمین می خورم محکم مرا در آغوش میگیرد...
آنقدر محکم مرا در سینه ی خود می فشارد...
که توان بلند شدنم دیگر نیست....!!!
ریحانه جان منو ببخش
آآآآي...
پاهايم را خم مي كنم،سرم را روي زانوهايم مي گذارم
و دست هايم را روي قفسه ي سينه ام مشت مي كنم...
آآآآي...
گلويم عجيب به سوزش افتاده است...
آآآآي...
احساس مي كنم اگر پوستم را ببرم به جاي خون،
اشك هايم بيرون مي ريزند...
آآآآي...
اصلا دلم نمي خواهد اين بغض لعنتي شكسته شود...
آآآآي...
شكستن قلب ديگران چقدر درد دارد...
عکس خودم
محبت
یکی محبت می کنه یکی دیگه ناز می کنه
اونی که ناز می کنه همیشه محبت می بینه
اما اونی که محبت می کنه همیشه تنهاست
به یاد مرگ
دوم به نام تو...
سوم به یاد مرگ...
برلوح شیشه ای قلبت بنویس!
یاد تو وعشق یامن ومرگ زمان...
به من آموخت که دست دادن معنی رفاقت نیست
بوسیدن قول ماندن نیست...وعشق ورزیدن
ضمانت تنها نشدن نیست.

بر سنگ مزارم بنویسید:
آشفته دلی خفته در این خلوت خاموش
که او زاده ی غم بود و ز غم های جهان گشته فراموش
بر روی سنگ قبرم ننویسید نامش ( ) بود بنویسید نامش دیوانه بود
بر روی سنگ قبرم ننویسید که عاشق بود بنویسید اخلاقش بچه گانه بود
بر روی سنگ قبرم ننویسید که چه رنجهایی را تحمل کرد بنویسید دروغگو بود
بر روی سنگ قبرم ننویسید در جوانی مرد بنویسید پیر شده بود پیر جوانی
بر روی سنگ قبرم ننویسید تنها بود بنویسید بهترین دوستش تنهایی بود
بر روی سنگ قبرم ننویسید عشق در وجود او نبود بنویسید وجود او عشق بود
بر روی سنگ قبرم ننویسید عاشق باران بود بنویسید باران موثر ترین داروی او بود
بر روی سنگ قبرم ننویسید که کم تحمل بود بنویسید مشکلاتش بیش از اندازه بود
بر روی سنگ قبرم ننویسید روزای آخر غمگین بود بنویسید شاد بود مرگش فرا رسیده بود
بر روی سنگ قبرم ننویسید از دوری یار مرد بنویسید از عشق یار مرد
بر روی سنگ قبرم ننویسید که روز تولدش مرد بنویسید که هرگز متولد نشد...

سرتو بالا بگیر
دلم گرفته
اي نازنين از عشق تو ديوانه ام ديوانه
وز ديگران يكبارگي بيگانه ام بيگانه
اين مردم عاقل نما بگذار و پيش من بيا
من با همه ديوانگي فرزانه ام فرزانه
دنبال دانايان مرو يار جهانجويان مشو
من از حقيقت خوشترم افسانه ام افسانه
از عطر و لطف و رنگ تو دل مي كند آهنگ تو
تا جلوه چون كرده ام پروانه ام پروانه
در داستان هاي كهن جاي تو باشد نزد من
اي بهتر از گنج و گوهر ويرانه ام ويرانه
هر لحظه اي بنوازمت و ز جان ، نثاري سازمت
داني كه من در عاشقي جانانه ام جانانه
نزديك خويشت خوانده ام ، در انتظارت مانده ام
ديگر چرا در مي زني؟ در خانه ام در خانه ام
